ایران در آستانه‌ی دگرگونی: از بحران چندلایه به سوی جامعه‌ای دموکراتیک

ايران امروز نه در آستانه يک بحران کوتاه‌مدت ايستاده و نه گرفتار «يک موج اعتراضي ديگر» است؛ کشور در دل بحراني عميق، متراکم و طولاني زندگي مي‌کند. بحراني که هم‌زمان سياست، اقتصاد، ساختار اجتماعي و حوزه‌ي هويت را احاطه کرده است. اگر بخواهيم بفهميم چه بر ايران – و به ‌ويژه شرق کردستان – مي‌گذرد، بايد اين بحران را نه يک حادثه‌ي منفرد، بلکه پايان يک دوره‌ي تاريخي و نشانه‌ي گذار به دوره‌اي تازه درک کنيم.

در سطح سياسي، ساختار قدرت به مرحله‌اي از تمرکز و انسداد رسيده است که مشروعيت انتخابات فروپاشيده، نهادهاي نمايندگي تهي شده و روند تصميم‌گيري روزبه‌روز بسته‌تر، امنيتي‌تر و غيرپاسخگوتر شده است. صندوق رأي حتي براي کساني که زماني به اصلاحات تدريجي باور داشتند، معنا و کارکرد گذشته را از دست داده است. انتخابات ديگر مکانيزمي براي انتقال يا تقسيم واقعي قدرت نيست؛ بلکه به يک آيين تشريفاتي تکرارشونده تنزل يافته است.

در اقتصاد، اثر هم‌زمان تحريم‌ها، فساد ساختاري، اقتصاد رانتي، نظامي‌سازي و فروپاشي توليد، زندگي ميليون‌ها انسان را به لبه‌ي پرتگاه رسانده است. بحران فقط در نمودارها نيست؛ در تعطيلي کارخانه‌ها، بيکاري، گسترش حاشيه‌نشيني، فرسايش طبقه‌ي متوسط، رشد کولبري و سوخت‌بري و موج پيوسته‌ي مهاجرت ديده مي‌شود. در چنين وضعيتي، مسئله‌ي اقتصادي به سرعت با بحران سياسي و بحران مشروعيت گره مي‌خورد: حق زيستن مستقيماً با ساختار قدرت برخورد مي‌کند. زماني که نان نيست، مطالبه‌ي معيشتي به مطالبه‌ي سياسي بدل مي‌شود.

دیاکو مرادی

در بعد اجتماعي و فرهنگي، گسست ميان نسل جديد و زبان رسمي دولت، ميان مرکز و پيرامون،  ميان ارزش‌هاي زنده‌ي جامعه و ايدئولوژي رسمي به نقطه‌اي رسيده که بخش‌هاي بزرگي از جامعه، گفتمان رسمي را نه نماينده‌ي خود، بلکه بخشي از مسئله مي‌دانند. نسل جديد با زبان رسانه‌هاي اجتماعي، خيابان، بدن، موسيقي، زن و تجربه‌ي بي‌عدالتي سخن مي‌گويد؛ زباني که هيچ پيوندي با زبان قدرت ندارد.

اين تصوير در شرق کردستان چند برابر عريان‌تر و شديدتر است؛ جايي که بحران عمومي با سرکوب ملي، تبعيض هويتي، انکار زبان، نظامي‌سازي فضا، کشتار، کوچ اجباري، بيکاري ساختاري و کولبري درهم ‌آميخته است. در کردستان هيچ مطالبه‌اي «صرفاً اقتصادي» يا «صرفاً فرهنگي» نيست؛ هر مطالبه ناگزير بار هويتي و سياسي دارد. اعتراض به فقر، اعتراض به انکار هويت است؛ پافشاري بر زبان مادري، مطالبه‌ي حق شهروندي و خودگرداني است. بنابراين هر اعتراض در کردستان هم‌زمان مطالبه‌ي نان، امنيت، عدالت و هويت است.

به همين دليل در سال‌هاي اخير – به‌ويژه در خيزش «ژن ژيان ئازادي» – نقش پيشرو، مقاوم و معناپرداز کردستان بيش از هميشه آشکار شد.

“ژن ژيان ئازادي” فقط يک شعار خياباني نبود؛ چارچوبي براي فهم جمعي بحران‌هاي ايران بود:

ژن:  زن به‌عنوان سوژه‌ي رهايي.

 ژيان:  زندگي به‌عنوان حق و امکان زيست‌پذير.

ئازادي : آزادي به‌عنوان افق، ساختار و شکل سازمان‌دهي.

از کولبر کردستان تا زنداني سياسي بلوچستان، از تبعيض زباني در آذربايجان تا انفجارهاي اجتماعي در تهران، تجربه‌هاي گسترده‌اي در اين سه واژه فشرده شده‌اند. اين زبان نه فقط زبان اعتراض، بلکه زبان تعريف دوباره‌ي سياست است: سياستي برآمده از بدن، زندگي روزمره و حق زيستن.

هم‌زمان، موج‌هاي اعتراضي اخير، طبقات و گروه‌هايي را که پيش‌تر غالباً نظاره‌گر بودند، وارد ميدان کرده است: اصناف، کارگران صنعتي، کارمندان، معلمان، پرستاران و بخش‌هاي وسيع طبقه‌ي متوسط شهري. گروه‌هايي که سال‌ها ميان اصلاح تدريجي و ترس از فروپاشي معلق بودند، اکنون باور دارند که بدون تغيير ساختاري، نه معيشت تضمين مي‌شود و نه کرامت انساني. هم‌زماني بحران سياسي و اقتصادي، اعتراض را فراگيرتر و عميق‌تر کرده است.

اما روايت «بحران عمومي» نيز کافي نيست؛ بدون ديدن ساختار چندمليتي و چندزبانه‌ي ايران تصوير کامل نمي‌شود. ايران کشوري تک‌قوميتي و تک‌زباني نيست. کرد، بلوچ، آذري، عرب، ترکمن و فارس نه از موضعي برابر آغاز کرده‌اند و نه تجربه‌اي يکسان داشته‌اند؛ اما سرنوشت‌شان به‌طورحتم به هم گره خورده است.

بحران در مقياس کلان مشترک است، اما صورت و شدت آن براي هر منطقه و هر ملت متفاوت است.

در کردستان با سرکوب ملي و کولبري در هم تنيده است.

در بلوچستان با فقر ساختاري، تبعيض مذهبي و حذف سياسي.

در خوزستان با غارت منابع و تخريب زيست‌محيطي.

در آذربايجان با مسئله‌ي زبان، هويت فرهنگي و نقش تاريخي دموکراتيک به حاشيه رانده‌شده.

آذربايجان نقشي مهم در تاريخ مدرن ايران داشته است؛ از مشروطه تا جنبش‌هاي شهري و کارگري. اما امروز در موقعيتي متناقض قرار دارد: مرکز اقتصادي و سياسي تا حد زيادي بر نيروي انساني و سرمايه‌ي آذربايجان استوار است، اما هويت زباني و فرهنگي آن يا ناديده گرفته مي‌شود يا به حاشيه رانده مي‌شود. بسياري از مردم آذربايجان احساس مي‌کنند سهم تاريخي آنان ديده نشده و زبان مادري‌شان در ساختار رسمي جايگاهي برابر ندارد. امروز نقش آذربايجان مي‌تواند تعيين‌کننده باشد: پيوستن به جنبش‌هاي دموکراتيک چندمليتي مي‌تواند نيروي عظيمي آزاد کند؛ اما انفعال، تفرقه يا بازي‌هاي هويتي سطحي، راه را براي تداوم مرکزگرايي باز مي‌گذارد.

در جامعه‌ي فارس‌زبان نيز مطالبه‌ي دموکراسي، سکولاريسم، برابري شهروندي و پايان حکومت ديني گسترده است. اما اگر اين مرکز واقعيت چندمليتي ايران را نپذيرد و جايي براي زبان مادري، خودگرداني محلي و برابري ملت‌ها باز نکند، شکل تازه‌اي از مرکزگرايي – شايد نه مذهبي، بلکه ملي‌گرا يا مدرن‌نما – بازتوليد خواهد شد.

آنچه همه اين گروه‌ها را به هم پيوند مي‌دهد، تجربه‌ي مشترک محروميت و سرکوب است:

کارگر آذري با دستمزدي که کفاف نمي‌دهد؛

کولبر کردي که جانش را بر دوش مي‌برد؛

کشاورز عرب خوزستاني که آبش را ربوده‌اند؛

سوخت‌بر بلوچ که هر لحظه زير رگبار تهديد مي‌زيد؛

دانشجويي در تهران که براي چند جمله زنداني مي‌شود…

با وجود تفاوت‌هاي جغرافيا، زبان و فرهنگ، در تجربه‌ي فقر، تحقير و بي‌حقوقي شريک‌اند. اين تجربه‌ي مشترک مي‌تواند پايه‌ي زباني مشترک باشد؛ اگر آن زبان تفاوت‌ها و حق متفاوت بودن را نيز به رسميت بشناسد. «ژن ژيان ئازادي» دقيقاً در همين نقطه اهميت مي‌يابد: زباني که آزادي فردي و کرامت بدن را با عدالت طبقاتي، برابري جنسيتي و حق خودگرداني ملت‌ها پيوند مي‌دهد.

در چنين شرايطي، اتکاي حکومت به روايت «دشمن خارجي» بيش از آنکه تحليل باشد، شيوه‌اي براي فرار از حقيقت است. هيچ نيروي خارجي نمي‌تواند ميليون‌ها نفر را در ده‌ها شهر ناگهان به خيابان بياورد. ريشه‌ي بحران امروز در دهه‌ها سرکوب، فساد، تبعيض، فقر و انکار است. تحريم‌ها مي‌توانند بحران را تشديد کنند، اما جايگزين علت‌هاي داخلي نمي‌شوند.

سؤال اصلي براي آينده‌ي ايران اين است: آيا از اين تجربه‌هاي متفاوت و گاه متعارض، افقي مشترک ساخته مي‌شود؟ آيا کردها، بلوچ‌ها، آذري‌ها، عرب‌ها، ترکمن‌ها و فارس‌ها مي‌توانند براي آزادي و دموکراسي، در چارچوبي مشترک اما غير يکنواخت کنار هم بايستند؟ يا هر منطقه و ملت راه خود را خواهد رفت و اين نيز به شکاف‌ها و دشمني‌هاي تازه خواهد انجاميد؟

پاسخ ساده نيست، اما نشانه‌ها روشن‌اند:

تا دموکراسي با واقعيت چندمليتي و چندزبانه‌ي ايران گره نخورد، هر پيروزي سياسي بذر شکست آينده را در خود خواهد داشت.

در همين نقطه، پروژه‌هايي مانند «کنفدراليسم دموکراتيک» و فراخوان تاريخي عبدالله اوجالان معنا مي‌يابند.

چه با او موافق باشيم چه منتقد، اوجالان يکي از معدود چهره‌هايي است که در دل بحران خاورميانه، زماني که مدل دولت‌ملت به بن‌بست رسيده، مي‌گويد: بايد به‌جاي دولت ملي متمرکز، شبکه‌اي چندلايه از جامعه‌ي دموکراتيک ساخت؛ مبتني بر آزادي زن، اکولوژي، خودگرداني محلي و برابري ملت‌ها. اين فراخوان نه تاکتيک موقت، بلکه طرحي آلترناتيو براي ساختار سياسي ايران، ترکيه، سوريه و عراق است.

در اين چارچوب، آزادي فيزيکي اوجالان نه يک مسئله‌ي فردي، بلکه گره‌گاهي راهبردي براي انتقال نظريه به عمل است. حتي در زندان، انديشه‌هاي او الهام‌بخش ساختارهاي خودگردان، شوراها و سازمان‌دهي زن‌محور در روژاوا و فراتر از آن بوده است. آزادي او مي‌تواند به صلح، دموکراتيزاسيون و همگرايي ملت‌ها در کل منطقه شتاب دهد.

ترکيه نيز در آستانه‌ي انتخاب تاريخي است: تداوم راه حل صرفاً امنيتي و نظامي – همراه با حبس و انزواي اوجالان – به‌طور فزاينده‌اي پرهزينه و بي‌نتيجه شده است. اين دولت «زمان بي‌پايان» ندارد؛ يا بايد به بن‌بست ادامه دهد، يا درهاي مذاکره را باز کند. نقش اوجالان مي‌تواند گره‌گشا باشد؛ زيرا او براي بخش بزرگي از نيروهاي دموکراتيک منطقه سرمايه‌ي فکري و نمادين است.

اين حقيقت درباره ايران نيز صادق است: همان ذهنيتي که چندمليتي بودن ايران را انکار مي‌کند، همزاد ذهنيتي است که در ترکيه مسأله‌ي کرد را فقط «امنيتي» مي‌بيند. همان‌طور که ايران بدون به رسميت شناختن حقوق ملت‌ها دموکراتيزه نمي‌شود، ترکيه هم بدون آن نمي‌تواند به صلح پايدار برسد.

ايران امروز در يک دو راهي تاريخي ايستاده است:

يک مسير به اقتداري تازه اما با چهره‌اي متفاوت مي‌رسد؛ شايد مذهبي نباشد، اما همچنان مرکزگرا، مردسالار و تک‌مليتي.

مسير ديگر به نظمي افقي‌تر و زن‌محورتر، به قدرت توزيع‌شده، به خودگرداني محلي و مشارکت برابر ملت‌ها مي‌انجامد.

براي ساخت چنين آينده‌اي، کردستان با تجربه‌ي ديرسال مقاومت و خيزش ژن ژيان ئازادي، آذربايجان با پيشينه‌ي مشروطه‌خواهي و ظرفيت دموکراتيک، بلوچستان و خوزستان با تجربه‌ي زيسته تبعيض و جامعه‌ي فارس‌زبان با مبارزه براي آزادي و سکولاريسم، مي‌توانند نقش‌هاي تعيين‌کننده بازي کنند.

اما تنها اگر زبان مشترکي ساخته شود: زباني که بداند آزادي مرکز بدون عدالت پيرامون ممکن نيست، و عدالت پيرامون بدون افق مشترک با مرکز پايدار نمي‌ماند.

وقتي فراخوان تاريخي اوجالان براي جامعه‌ي دموکراتيک را کنار شعار ژن، ژيان، ئازادي بگذاريم، افقي فراتر از مرزهاي ايران و ترکيه آشکار مي‌شود: گذار از ساختارهاي تک‌صدا و سخت دولت‌ملت، به سوي جامعه‌هاي آزاد، چندصدا، زن‌محور و اکولوژيک.

اين افق نه رؤياست و نه تقديري از پيش تعيين‌شده؛ امکاني است که با اراده‌ي جمعي مردم قابل تحقق است.

انتخاب ميان اين دو مسير نه در لندن و واشنگتن، بلکه در تهران، سنندج، زاهدان، تبريز، اهواز، آمد (دياربکر)، قاميشلو و هولير انجام خواهد شد.

سرنوشت ايران – و شرق کردستان – عميقاً در پيوند با روندهاي کردستان در ترکيه و سوريه است؛ و آزادي اوجالان بخشي مهم از اين معادله‌ي تاريخي است.

اين بار مسئله فقط تغيير يک حکومت نيست؛ تغيير شيوه‌ي فهم سياست، قدرت و جامعه است.

مطالب مرتبط