سیروان چیا
منبع: مجله آلترناتیو، شماره ۴
از مشروطه تا خيزشهاي اخير؛ اهميت راهبردي جنوب زاگرس در گفتمان ايران نوين
تحولات و خيزشهاي مردمي اخير در ايران را نميتوان صرفاً واکنشي مقطعي به بحرانهاي اقتصادي يا ناکارآمديهاي سياسي دانست. اين اعتراضات در امتداد يک سير تاريخي و انقلابي ناتمام قرار دارند که ريشههاي آن به انقلاب مشروطه (1285 هجري شمسي) بازميگردد. با بازخواني انقلاب مشروطه، نقش پيرامون در شکلگيري ايران مدرن ميتوان پروژه ايرانشهري را مورد نقد قرار داد. در مقابل، بايد بر اهميت راهبردي مناطق جنوب زاگرس ـ بهويژه کرماشان، ايلام و لرستان ـ در خيزشهاي اخير و در شکلدهي به گفتمان «ايران نوين» تأکيد کرد؛ چراکه بدون بازخواني انتقادي تاريخ اين مناطق و نقش آنها در تحولات بنيادين ايران، گذار به نظمي دموکراتيک و شهروندمحور ممکن نخواهد بود.
خيزشهاي مردمي اخير در ايران، بهويژه در بستر جنبش «زن زندگي آزادي»، نشانه تداوم بحراني عميق در ساختار سياسي و هويتي ايراناند؛ بحراني که بيش از يک قرن پيش، با انقلاب مشروطه، خود را آشکار ساخت. اگرچه اين خيزشها در مقاطع مختلف با مطالبات صنفي و معيشتي درهم آميختهاند، اما در بنياد خود حامل پرسشي حلنشدهاند: مسئله دموکراسي، قدرت و شهروندي در ايران.از اين منظر، بازگشت به مشروطه نه بازخواني صرف يک واقعه تاريخي، بلکه ضرورتي راهبردي براي فهم وضعيت کنوني و چشمانداز آينده ايران است. مشروطه نخستين تلاش جمعي براي محدودسازي قدرت مطلقه، نفي قداست سلطنت و تعريف رابطهاي نو ميان دولت و جامعه بود؛ تلاشي که هرگز به سرانجام نرسيد و در مسير تاريخ بارها مصادره و منحرف شد. در واقع، مشروطه گسستي از سنت و تولد پرسش مدرن بود.
در دهههاي پاياني قرن سيزدهم شمسي، ايران با بحراني چندلايه روبهرو بود: شکستهاي نظامي در برابر روسيه، از دست دادن بخشهايي از قلمرو، عقبماندگي نهادي و فروپاشي نظم سنتي. اين شکستها نهفقط نظامي، بلکه نماد فروپاشي يک جهانبيني بودند؛ جهاني که ديگر توان رقابت با مدرنيته را نداشت.در چنين زمينهاي، روشنفکراني چون ميرزا آقاخان کرماني، ميرزا ملکمخان، دهخدا، ملکالشعراي بهار، ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و ديگران، براي نخستينبار مفاهيمي چون قانون، ملت، حاکميت و دولت مدرن را به عرصه عمومي وارد کردند. اصلاحات اميرکبير و تأسيس دارالفنون نيز نقش مهمي در آشنايي جامعه با دانش و نهادهاي نو ايفا کرد. انقلاب مشروطه نقطه اوج اين روند بود؛ لحظهاي که در آن قدرت شاه از مقام قدسي به موضوع نقد و تحديد بدل شد.
مشروطه در پيرامون؛ نقش تعيينکننده جنوب زاگرس
اگرچه تهران بهعنوان پايتخت کانون تمرکز سياسي بود، اما نيروي اجتماعي مشروطه بيش از آنکه در مرکز شکل بگيرد، در پيرامون باليد. تبريز، بهواسطه همجواري با امپراتوري عثماني و ارتباط با اروپا، يکي از پايگاههاي اصلي مشروطهخواهي شد. در کنار آن، بختياريها با پيشاهنگي سردار اسعد و بيبي مريم، نقشي تعيينکننده در دفاع از مجلس و احياي مشروطه پس از به توپ بستن آن ايفا کردند. در همين دوره، کرماشان نيز، زماني که مشروطه در معرض شکست قرار گرفت، به پايگاهي اساسي براي نيروهاي مشروطهخواه بدل شد.اين واقعيت تاريخي نشان ميدهد که جنوب زاگرس نه حاشيهاي منفعل، بلکه يکي از موتورهاي فعال تغيير در ايران مدرن بوده است؛ جايگاهي که در روايت رسمي تاريخ ايران يا ناديده گرفته شده يا در چارچوبي مرکزگرا بازتعريف شده است.
کرماشان به دليل همجواري با دولت عثماني به پل ارتباطي با بيرون تبديل شده بود. همچنين، با وجود تنوعات ديني و مذهبي، توانسته بود گفتماني چندلايه ارائه دهد. از سوي ديگر، کرماشان يکي از کلانشهرهايي بود که داراي بازار، کسبه و پيشهوران فعال بود. در اين دوره، اتحادي ميان مشروطهخواهان و پيشهوران شکل گرفت. بازرگانان به دليل ناکارآمدي شاهان قاجار و قراردادهاي تجارياي که با بيگانگان بسته شده بود، با اختلال جدي در تجارت روبهرو بودند. افزون بر اين، روحانيون کرماشان نيز همراه با بازاريان در انقلاب مشروطه مشارکت کردند.طبيعي است که در دوره کنوني اعتراضات نيز، به دليل ناکارآمدي مديريت و وخيمتر شدن وضعيت بازار، بار ديگر بازاريان در تهران به خيابان آمدند و با خواستههاي مردم همراهي کردند. اين وضعيت، آغاز گسست در اتحاد تاريخي ميان روحانيون و کسبه بود؛ اتحادي که ريشه آن به دوران مشروطه بازميگردد. در کرماشان نيز بازاريان به اعتراضات پيوستند.
اگر توجه کنيم، اين مناطق همواره انديشه و عمل را در کنار هم قرار دادهاند. آنان هم از نظر فکري از انقلاب مشروطه دفاع کردند و هم با نيروي نظامي و حرکت به سوي تهران، از مجلس ـ بهعنوان نماد اساسي مشروطه ـ دفاع به عمل آوردند. در اين ميان، نميتوان نقش روشنفکران و روحانيوني چون ميرزا احمدخان معتمدالدوله کرماشاني و آخوند ملا محمدعلي کرماشاني را ناديده گرفت. در کنار اينها، يکي از مهمترين نتايج اين روند، زير سؤال رفتن نظام ايرانشهري بود.
دولت مدرن و پروژه تاريخسازي
با به انحراف بردن انقلاب مشروطه و استقرار دولت مدرن از طريق کودتا، پروژهاي تازه آغاز شد: تاريخسازي براي دولت ـ ملت نوظهور. اين دولت با الهام از مدل ترکيه و نظريههاي دولت ـ ملت، کوشيد هويتي يکپارچه و همگن از «ايران» بسازد؛ هويتي که در آن، تنوع زباني، فرهنگي و ملي جايگاه چنداني نداشت.در اين فرآيند، تاريخ مناطق جنوب زاگرس ـ از کرماشان و ايلام تا لرستان ـ به منبعي اساسي براي روايت رسمي بدل شد، اما نه بهعنوان تاريخ مردمان متکثر، بلکه بهعنوان مصالح خام براي ساختن يک «تاريخ ملي» فارسمحور. بدينترتيب، زبانها، اسطورهها و روايتهاي محلي نهتنها مصادره شدند، بلکه از زمينه اجتماعي خود جدا و در چارچوب گفتمان ايرانشهري بازتعريف گشتند.
ايرانشهري؛ مصادره تاريخ و انکار پيرامون
نظريه ايرانشهري در يک قرن گذشته، تاريخ ايران را در خدمت ملت حاکم قرار داده است. در اين چارچوب، «ايراني بودن» مترادف با فارسيبودن تعريف شد و ساير هويتها به حاشيه رانده شدند. نتيجه اين روند، شکلگيري ناسيوناليسمهاي واکنشي در ميان کردها، عربها، ترکها، بلوچها و ديگر ملل ساکن فلات ايران بود.اين گفتمان بر اين پيشفرض استوار است که گويا تنها قدرت متمرکز و سرکوبگر مرکز بوده که توانسته اين ملل را در کنار هم نگه دارد و هرگونه تضعيف مرکز به هرجومرج و فروپاشي ميانجامد؛ حال آنکه واقعيت تاريخي نشان ميدهد ملل ساکن ايران پيش از شکلگيري دولت ـ ملت مدرن، در کنار يکديگر زيستهاند و خود را مالک مشترک اين سرزمين دانستهاند.
کرماشان و خوانش متفاوت از قدرت
اگرچه کرماشان محل پايهريزي شاهنشاهي ساساني است، اما خوانش تاريخي و فرهنگي مردم اين منطقه از مفهوم شاه و قدرت، تفاوتي بنيادين با روايت رسمي ايرانشهري دارد. در سنتهاي فکري و آييني مانند يارسان، شاه نه واجد فرّه ايزدي موروثي است و نه قدرت او از خون و نسب مشروعيت ميگيرد. قدرت تنها در صورتي معتبر است که بر حقگويي، عدالت و رفتار درست استوار باشد.در اين نگاه، «حق» به ارث نميرسد و شاه بر اساس کردار خود سنجيده ميشود. چنين خوانشي در تضاد آشکار با سنت شاهمحور ايرانشهري و حتي با روايت فردوسي از قداست سلطنت قرار دارد و نشان ميدهد که جنوب زاگرس حامل بديلي تاريخي براي فهم قدرت در ايران است.
خيزشهاي اخير و شکستن دايره ايرانشهري
اعتراضات اخير در کرماشان، ايلام و لرستان از اين حيث اهميت راهبردي دارند که بار ديگر گفتمان ايرانشهري را به چالش کشيدهاند. اين مناطق که همواره به دليل اشتراک مذهبي با مرکز در زمره «خوديها» تعريف ميشدند، نشان دادند که صبر تاريخي آنها نيز حدي دارد و حاضر به تحمل گفتمان تماميتخواه و انکار پيرامون نيستند.برخلاف تصور رايج، اين مناطق نه متحد طبيعي ايرانشهري، بلکه حامل خوانشي متفاوت از تاريخ و آينده ايراناند. خيزشهاي آنها حلقه واسطي ميان مرکز و پيرامون ايجاد کرده و امکان گذار از «ايرانشهري» به ايرانِ شهروندي را برجسته ساختهاند؛ ايراني که بر پايه برابري حقوقي، بهرسميتشناختن تنوع ملي و زباني و نفي تمرکز مطلق قدرت شکل ميگيرد.
جنوب زاگرس و ناسيوناليسم کردي
چنانکه به نقش کرماشان و اين مناطق در دوران مشروطه اشاره شد، سير تحولاتي که با مشارکت در اعتراضات اخير همراه بوده، موجب تغيير ديدگاه در جنبش کردي و ضرورت بازنگري در آن شده است. ناسيوناليسم سنتي کرد که تحت تأثير ناسيوناليسم مرکز رشد کرده، بهجاي تمرکز بر ايجاد ذهنيت ملتبودن، گرايشي مبتني بر اعمال حاکميت سرزميني براي خود تعريف کرده است. کانون اين نوع از ناسيوناليسم در مناطق مرکزي کردستان، از جمله مکريان و سليمانيه، قرار داشته است.اين مناطق در دورههاي مختلف، بهويژه در جريان جنگ جهاني دوم و ايجاد خلأ در دولتهاي مرکزي، توانستند براي مدتي نقشآفريني کنند. هرچند هدف اين نوشتار بررسي تفصيلي ناسيوناليسم کردي نيست، اما در مجموع اين نوع نگاه ملي، مشابه دولتهاي حاکم و با هدف دولتسازي، کوشيده است زبان و دين رسمي خود را تعريف کند؛ امري که به دليل جغرافياي تولد آن، محوريت سني و سوراني يافته و در دورههاي بعد، نظريههاي ملتسازي کردي نيز حول آن شکل گرفتهاند. اين نوع ناسيوناليسم، با تعريف خلوص ملي، ديگر مناطق کردستان را ناديده گرفته و در بهترين حالت، پروژهاي براي آنها نداشته است. اين وضعيت هم در مورد کرماشان، ايلام و جنوب زاگرس صادق است و هم در مورد جغرافيايي که کردهاي فيلي و شيعه در آن زندگي ميکنند. کردهاي شنگال و علويها نيز از اين دايره خارج ماندهاند.از همين رو، با آغاز خيزش اعتراضات در اوايل سال ميلادي، زماني که کرماشان، ايلام و لرستان همزمان با بستهشدن بازار تهران و خيزش سراسري مردم ايران به پا خاستند، نهتنها مورد سرزنش قرار گرفتند، بلکه همراهي نيز نشدند. اين لحظه، نقطه عطفي است که بايد به آن توجه کرد. در واقع، خيزش مردم اين مناطق همان حلقه اتصال ميان کردها و مرکز تصميمگيري است؛ حلقهاي که بيش از چهار دهه در مبارزات آزاديخواهانه کردستان مفقود بود. در خيزش «زن زندگي آزادي» شاهد پيوستگي خلقهاي ايران بوديم و در اين خيزش نيز، تأثير زاگرس بر نهاد تصميمگيري و بازخواني دوباره مفهوم شهروندي در ايران مورد توجه قرار گرفت؛ امري که ميتواند بديلي براي گفتمان ايرانشهري باشد.
تحولات اخير ايران را بايد ادامه مسيري دانست که با انقلاب مشروطه آغاز شد و هرگز به فرجام نرسيد. جنوب زاگرس، بهويژه کرماشان، ايلام و لرستان، در اين سير تاريخي نه حاشيه، بلکه يکي از کانونهاي اصلي بازانديشي در مفهوم قدرت، هويت و شهروندي بودهاند. بدون بازخواني انتقادي تاريخ اين مناطق و نقد پروژه ايرانشهري، گذار به ايران نوين ـ ايراني دموکراتيک، متکثر و شهروندمحور ـ امکانپذير نخواهد بود.