سوسیالیسم دمکراتیک، مفهوم و پراکتیکی برای هزاره جدید بشری

مصطلح شدن اصطلاح سوسياليسم در قرن نوزدهم در فلسفه و جامعه‌شناسي، راهي به سوي گشايش ذهن بروي درخشان‌ترين خورشيد گشود. امروز اما در پي تغييرات فکري پي‌در پي و کامل‌تر شدن افکار و مکاتب و مدرنيته‌ي دمکراتيک، چارچوب‌هاي فکري در خصوص سوسياليسم دمکراتيک در سطحي از جامعه‌شناسي قراردارد که مي‌رود جهاني نوين شکل دهد و بشر بر تارک آن جهان پرافتخار بنشيند و بدرخشد.

سوسياليسم دمکراتيک حاصل تفکري است که در زمره‌ي افکار بنيادين رهبر آپو و جنبش آن مي‌رود که برگي زرين از تاريخ را در خاورميانه ورق بزند. سوسياليسم به اطاله کلام و يا بيهودگويي نياز ندارد. ساده و پخته و بي‌آلايش، افکاري منظم در راستاي چينش خارق‌العاده يک زندگي است که از تمامي غناهاي خود برخوردار باشد و بشريت به خاطر هنر مديريت اين غناها و تنوعات در چارچوب جامعه‌ي اقتصادي و يا جامعه‌ي اکولوژيک، اساسا از رهگذر آن‌ها به مدلي مطلوب از سوسياليسم دمکراتيک مي‌رسد.

رامین گارا

سده‌هاست که احزاب و جريان‌هاي اجتماعي از مبتدي تا پيچيده‌ترين اشکال سازماني برآمدند و هريک دستاوردي بر موجوديت فکري و عملي سوسياليسم و منش آن افزودند. هرکدام يک دوره‌ي امتحاني از آزمون و خطا بودند تا جوامعي پخته‌تر شکل گيرد. امروزه اما دم‌ زدن از جامعه‌اي پخته‌تر از سوسياليسم، مشکل است. بنابراين بايد به واکاوي سويه‌هاي يک مدل بي‌بديل از سوسياليسم پرداخت که امروز تحت نام سوسياليسم دمکراتيک، تعبير به مدل مطلوب مي‌شود. قدرمسلم نظام سرمايه‌داري در سطح جهان تحکم بي‌چون و چرا دارد اما اين بدان معني نيست که جوامع جهاني فقط توسط آن نظام اداره شده و يا با مديريت آن است که به پيش مي‌تازند. تا به امروز اگر شيوه‌هاي سوسياليستي در جوامع اعمال نمي‌شد، محال بود که سرمايه‌داري و ليبراليسم با آن همه بحران‌ها و رکودها و کائوس‌ها به امروز برسند. بنابراين شايد در ميان بيش از 200 کشور دولت‌ملتي جهان يک کشور سوسياليستي به‌معني تمام کلمه وجود ندارد، اما اگر حوزه‌هاي دولت و جامعه را از همه تفکيک کنيم، مرزها و تمايزات ميان آن دو پديده مشخص مي‌گردند. دولت هيچگاه بخشي از جامعه نيست بلکه دملي چرکين است که خود را به جامعه چسبانده و مدل‌هاي سوسياليسم دولتي ساختگي را برآورده‌اند و براي آن عوام‌فريبانه تبليغ مي‌کنند. بنابراين اصل اساسي در سوسياليسم دمکراتيک اين است که اصلا با پديده دولت همخواني و همزادي و همراهي ندارد. هرجا دولت باشد، آنجا سوسياليسم غايب است. البته اين بدان معني نيست که جوامع تحت سلطه نظام دولت حاکم، کاملا تهي از سوسياليسم هستند. چراکه اصل بنيادين ديگر اين است که جوامع بشري مي‌توانند سرمايه‌داري نباشند ولي هرگز نمي‌توانند سوسياليستي نباشند. جوامع بدون نظام سرمايه‌داري جوامعي پخته‌تر و آگاه‌تر است. بشريت حتي تا به امروز طي هزاران سال است که با توسل به خصيصه‌هاي سوسياليستي خود توانسته علي‌رغم چيرگي نظم‌هاي سرمايه‌دارانه و ليبرالي، به موجوديت خود بقا ببخشد.

بنابراين پديده‌ي دولت و گرايش ليبرالي دو امر متباين با جامعه هستند که اگر سلطه يابند، مدام بشريت را درگير سرطان‌هاي کشنده مي‌سازند. حوزه‌هاي اقتصاد، اجتماع، فرهنگ، سياست و غيره را تنها درصورتي مي‌توان سوسياليستي ساخت که مديريت اجتماعي و مردمي در آن جايگزين سلطه‌هاي دولتي و ليبرالي گردد. فرديت در کنار اجتماعي‌بودن دو امر مستلزم يکديگرند و جوانب و ابعاد فردي انسان هيچگاه به معناي ليبراليسم نيست. ليبراليسم به مثابه‌ي ‌ايدئولوژي و خواستي خارج از جنبه‌هاي فردي انسان بر او تحميل مي‌شود. ليبراليسم لاجرم در چارچوب سرمايه‌داري قراردارد و ايدئولوژي‌هاي ليبراليستي برآمده در طول تاريخ هميشه اين‌گونه بوده‌اند. ليبرتاربودن به مثابه‌ي آزادي فرد بسيار متفاوت با مبدأها و قواعد ليبراليسم به ‌مثابه‌ي يک ايدئولوژي است که رفتارها و ذهنيت فرد در جوامع را آلوده مي‌سازند و اجازه نمي‌دهد که رفتار و ذهنيتي جمع‌گرا داشته باشد. تقدس محض فردپرستي است و به اصطلاح آن را اينديويجواليسم يا تفرد محض مي‌نامند که حالت يک دين بخود گرفته است. جوامعي در تاريخ شکل نگرفته که به طور مطلق ليبراليستي باشد، ولي مدام جامعه درگير جريانات ليبراليستي بوده و يا جريان‌هاي سياسي ليبراليستي بر آن‌ها سلطه پيدا کرده‌اند. ليبراليسم به محص سلطه، سرمشق‌هايي اجباري براي زندگي انسان ارائه مي‌دهد و با تحميل آن، از راه خارج مي‌سازد. در چنين وضعيتي، جوامع از هويت سوسياليستي خارج گردانده و مدام بحراني و کائوتيک هستند.

ويژگي ديگر سوسياليسم دمکراتيک اين است که جوامع يکدست و هموژن را برنمي‌سازد. يک تفکر و رويه که مورد اعتقاد بخشي از مردم است را بر همه مردم تحميل نمي‌کند. هکذا اقتصاد آن جدا از اينکه اکولوژيک است، بايستي از منظر ويژگي‌هاي اجتماعي، مبري از هرگونه طبقه، شهرگرايي ضداکولوژيک و دولت باشد. زيرا آن سه يعني طبقه، شهر و دولت که مدام بحران‌زا هستند و انسان را از راه صحيح همزيستي دمکراتيک خارج مي‌سازند، از عناصر هزاران ساله تمدن مرکز‌گرا بوده‌اند. بنابراين، در وراي آن عناصر، بايد به ويژگي‌ ديگري چون عدم تمرکز سياسي و مديريتي در جوامع انديشيد. جوامع تنها با توسل به مدل‌ کنفدراليسم دمکراتيک مي‌توانند در عين حفظ روابط مسالمت‌آميز و حياتي‌ خود، مديريت سياسي خويش را به ديگران واگذار نکنند. اين تمرکززدايي، از پايه‌هاي بنيادين سوسياليسم دمکراتيک است.

شکي نيست که مارکس مي‌خواست در يک برهه‌ي تاريخي که سوسياليسم و انديشه‌ها و حوزه‌هاي عملي آن در شرف محک‌زدن و آزمون و خطا بود، يک نوع از انسان را برسازد که آن را «انسان تراز نوين» مي‌ناميد. لذا رابطه‌ي عدم خودسازي چنين انساني را به استثمار بشريت از سوي سرمايه‌داري ربط داد و در مناسبات ميان کارگر و سرمايه‌دار، روابط استثماري آن دو را شرح داد و ادعا کرد با برچيدن سرمايه‌داري، کارگر به آزادي مي‌رسد و انسان تراز نوين مي‌گردد. امروز در اين تئوري هم از حيث جامعه‌شناختي تغيير رخ داده و هم از حيث اقتصادي و روابط اقتصادي آن. درواقع ايدئولوژي براي مبارزه با سرمايه‌داري و هر نظم منحط ديگر، حکم زيربنا را دارد و اقتصاد نيز حکم روبنا. از نظر مارکس مدلي از جامعه‌ي سوسياليستي صحيح بود که اقتصاد زيربنا باشد. اما درواقع بدون درمان امراض فکري نمي‌تواند به امراض عملي و اقتصادي انسان همت گمارد. بنابراين، سوسياليسم دمکراتيک مفهومي است که اشاره به فقدان انواع جوامعي دارد که قرن‌هاست برزبان رانده مي‌شوند. مثلا «جوامع سرمايه‌داري، جوامع سوسياليستي، جوامع ليبرالي، جوامع ديني، جوامع مذهبي و ملي و غيره» اساسا به دليل اينکه جوامع بشري نمي‌توانند هموژن باشند، پس اصطلاح‌سازي‌ها و انديشه‌هاي محض و افراطي منوط به صرف جوامع سرمايه‌داري، سوسياليستي، ليبرالي و غيره، نيز صحيح نيست. جوامع مي‌توانند دمکراتيک، اقتصادي و اکولوژيک باشند، اما نمي‌توانند به طور کامل سرمايه‌دارانه، اسلامي، ملي و يا غيره باشند. پس سوسياليسم دمکراتيک اشاره به اين دارد که چون جوامع داراي غنا و تنوع است و هموژن نيست، بنابراين اصطلاح سوسياليسم دمکراتيک مناسب‌تر است. درواقع از رهگذر دمکراسي مي‌تواند جوامع متنوع و داراي افکار و اعمال و گرايشات متفاوت را کنار هم آورد و به سوسياليسم رسيد. نه دمکراسي بدون مفاهيم سوسياليستي ، صورت صحيح است و نه سوسياليسم بدون دمکراسي. تنها با اين فرمول مي‌توان راه را بر سلطه‌گري يک گرايش متضاد با گرايشات ديگر را بست.

رهبر آپو با خوانشي جامع از تمامي افکار سياسي و فلسفي و اقتصادي و علمي زمانه‌ي خود، شکلي ديگر از علوم و آگاهي‌ها را کنار هم آورده، به کار گرفته و از تکبعدي‌گرايي رهانيده، خود را از تحکم سلطه‌گرايي جرياني، رها ساخته و براي نخستين بار، بشريت را به برساخت مدلي از اجتماع با ساختار متنوع و همگرا نزديک ساخته است. بنابراين تمامي آنچه گفتيم به صورت مفصل‌تر که با آن بتوان هزاران صفحه را با تعبير و تفسير پر نمود، در پارادايم خود آورده و آن را «پارادايم جامعه‌ي دمکراتيک و اکولوژيک مبتني بر آزادي زن» ناميده است. اين پارادايم براي نخستين بار در تاريخ اجازه نمي‌دهد که ساختاري از سياست و اجتماع شکل بگيرد، که در نهايت به شکل‌گيري يک دين جديد ختم شود. زيرا تمامي منش‌هاي سرمايه‌دارانه، ليبرالي، پوزيتيويستي، ملي‌گرايي و غيره همه نهايتا شکل يک دين افراطي و سلطه‌گر به خود گرفتند. اين راه امروز بر چنين رويکردهاي مخربي بسته شده و بشريت مي‌رود که هزاره‌ي ديگري را تجربه نمايد. سوسياليسم هميشه بوده و هميشه خواهد بود. يک انسان به محض متولدشدن، هم زمان او همراه او ساخته مي‌شود و هم سوسياليستي‌بودنش. امروز بايد بشريت بداند که حتي نظام‌هاي پرمدعاي سرمايه‌داري و ليبراليستي هم بدون امتيازدادن به جنبه‌هاي سوسياليستي جوامع، نمي‌توانند خود را سرپا نگه دارند. بنابراين، آينده بقايافته‌ي بشري منوط به ميزان موفقيت او در برساخت سوسياليسم دمکراتيک است که در آن جوانب فردي و جمعي انسان توأمان و در يک نظم مطلوب، حفظ گردند و جوامع صحيح شکل گيرند.

مطالب مرتبط